کاخ سفید دفتر سخنگو ٨ ژوئیه ٢٠١٣ بیانیه رئیس جمهور اوباما به مناسبت رمضان میشل و من، با آغاز ماه مبارک رمضان، بهترین آرزوهای خود را به جوامع مسلمانان در ایالات متحده و در اقصی نقاط دنیا ارسال می کنیم. رمضان، برای١/۵ میلیارد مسلمان جهان، زمانی است برای تامل متفکرانه، روزه گرفتن و پرستش. همچنین فرصتی است برای خانواده ها و دوستان تا گرد هم آیند و اصولی را که انسانها را از عقاید گوناگون به هم وصل می کنند؛ مانند تعهد به صلح، عدالت، برابری و محبت به دیگر انسانها، گرامی بدارند. این پیوندها از تفاوتهایی که بیشتر مواقع ما را از هم جدا می کنند، محکم تر هستند. این ماه همچنین به ما یادآوری می کند که آزادی، شرافت و فرصت، حقوق غیر قابل انکار همه ابناء بشر هستند. ما در زمانی در این ارزشهای جهانی تامل می کنیم که شهروندان در خاور میانه و شمال آفریقا همچنان برای رسیدن به این حقوق اولیه خود در تلاش هستند و میلیونها پناهنده رمضان را دور از خانه های خود آغاز می کنند. ایالات متحده در کنار آنها که در تلاشند تا دنیایی بسازند که در آن همه مردم بتوانند آینده خود را رقم بزنند و آزادانه و بدون ترس از خشونت فرائض دینیشان را به جای آورند، ایستاده است. ماه رمضان در آمریکا، یادآور این است که میلیونها مسلمان آمریکایی هر روز جامعه ما را غنی تر می کنند، در دولت ما خدمت می کنند، پیشرفتهای علمی را هدایت می کنند، ایجاد اشتغال می کنند و از همسایگانمان در زمان نیاز نگهداری می کنند. من مفتاخر هستم که در چهار سال گذشته هر ساله ضیافت افطاری را در کاخ سفید میزبانی کرده ام و امسال نیز منتظر هستم تا حضور مسلمانان آمریکایی را که به عنوان کار آفرین، فعال و هنرمند به کشور ما خدمت می کنند، در کاخ سفید خیر مقدم بگویم. من برای مسلمانان سرتاسر آمریکا و سرتاسر دنیا ماهی متبرک با شادی خانواده، صلح و درک را آرزو می کنم. رمضان کریم.
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1392ساعت 1:36 قبل از ظهر توسط سوشا مهر |

جناب آقای مهندس سيد عزت‌الله ضرغامی

ریاست محترم سازمان صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران

نام من «الهام اصغری» است. دختر شناگری که 21 خردادماه امسال به مدت 9 ساعت و بدون وقفه مسافت 20 کیلومتری را در دریای كاسپین شنا کرد، اما وزارت ورزش و جوانان با بهانه‌ای باورنشدنی از ثبت این رکورد شنای آزاد خودداری می‌کند و که تاکنون بسیاری از رسانه‌های داخلی و خارجی به انعکاس این رخداد پرداخته‌اند.

در هفته گذشته پیام ویدئویی که در یوتیوب منتشر کردم هزاران بازدیدکننده داشته و از نقاط مختلف دنیا نیز صدها پیام‌های همدردی و حمایت دریافت کرده‌ام. حتی در شرایطی که جهان درگیر اخبار تحولات مصر و برکناری مرسی است و هر رخدادی درباره این کشور بلافاصله مخابره می‌شود و حجم بالایی از اخبار را به خود اختصاص داده، با این حال روزنامه‌های بین‌المللی به موضوع ثبت نشدن رکورد من با وجود داشتن حجاب اسلامی پرداخته‌اند.

اما حیرت‌آور است که از این سو جنابعالی و آقای علی مطهری، نماینده محترم مجلس شورای اسلامی در عوض دفاع از دختر محجبه ایرانی که رکورددار شنای آزاد بانوان کشورهای اسلامی است، ترجیح دادید تا مقابل دوربین رسانه‌ها بایستید و درباره شکیرا و خانم تماشاگر والیبال که پیراهن آستین کوتاه به تن داشت، با یکدیگر بحث و مجادله و شوخی کنید.
با آن که حتی روزنامه دولت نیز با تایید این رکورد تاکید کرده که لباس من کاملا اسلامی بوده و تنها گرفتار سلیقه شخصی خانم مرضیه اکبرآبادی شده‌ام، اما شما هیچ واکنشی نسبت به این بی‌عدالتی نداشتید و آن را نادیده گرفتید و در این مدت رسانه ملی یک کلمه هم درباره این موضوع صحبتی به میان نیاورده است.

آقای ضرغامی!

تا وقتی شما رئیس سازمان صداوسیما باشید، این رسانه اجازه ندارد هیچ اسمی از من ببرد. این‌جانب شما را حامی حق و عدالت‌خواهی نمی‌شناسم و روزی که رکورد شنای آزاد جهان را بشکنم، اگر در هر یک از شبکه‌های صداوسیما حتی یک خبر از من منتشر شود، به مراجع قانونی شکایت می‌کنم. شما فقط فوتبال ورزش را می‌دانید و به خاطر آن با هر مقامی هم درگیر می‌شوید، چون از هر لحاظ برایتان به صرفه است؛ پس به همان بپردازید و سودتان را ببرید، چون ورزش بانوان برایتان فقط دردسر است.

ما بانوان ورزشکار با کمک‌های دوستانه رسانه‌های دیگر، مشکلات خود را پیگیری می‌کنیم و به شما نیازی نداریم.

بدرود
الهام اصغری
15 تیرماه 1392
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1392ساعت 2:45 بعد از ظهر توسط سوشا مهر |

مکالمه تلفنی پدرها
-کجایی
+سلام بابا الان میام
-کجایی
+گفتم که الان میام
-کجایی
+پیش دوستمم به جون خودم الان میام، بابا خداحافظ
-کجایی

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1392ساعت 6:7 بعد از ظهر توسط سوشا مهر |

روزی شیخ الخشتک علیه الرحمان و جمعی از مریدان خشتک به دست جملگی در تاکسی نشسته بودندی به مسیر ایرانشهر جهت اجرای مراسم دیزی خوران و لباسی عادی چونان سایرین پوشیده بودندی از قضا مردی شاکی از مرام شیوخ ،سوار بر تاکسی شدندی و دهان باز نمودندی که:خواهر مادر هرچی شیخِ جاکشه گ ا ی ی د م
شیخ که این بشنید شاکی بشد و رو به مرد کرد و گفت:یاوه سخن میگویی مرد بزنم خواهر و مادرت را به هم جوش قوس کوتاه دهمدی؟ناگهان مرد سخن شیخ قطع نمود و گفت مثلا چه گوهی میخوری؟!بینم اصلا مگه تو شیخی؟؟؟؟
مریدان که از ری اکشن مرد سخت ترسید بودندی جملگی خشتک به دست هرکدام به تعداد از دری بیرون جسته و حوالی ولیعصر خشتکها جر دادندی و نعره از ترس زندنی و در حال به خود شاشیدندی 
شیخ که خود را تنها و مرید یافتندی گفت:خیر بنده شیخ نیستم و جاکشی هستم که از قیاس خود با شیوخ ناراحت شدم!گویند که شیخ دیگر هرگز رخت شیوخ بر تن نکرد و عمری به جاکشی روزگار گذراند!!

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1392ساعت 7:5 بعد از ظهر توسط سوشا مهر |

پرنده پندگو داستانی از مثنوی مولانا

یک شکارچی، پرنده‌ای را به دام انداخت. پرنده گفت: ای مرد بزرگوار! تو در طول زندگی خود گوشت گاو و گوسفند بسیار خورده‌ای و هیچ وقت سیر نشده‌ای. از خوردن بدن کوچک و ریز من هم سیر نمی‌شوی. اگر مرا آزاد کنی، سه پند ارزشمند به تو می‌دهم تا به سعادت و خوشبختی برسی. پند اول را در دستان تو می‌دهم. اگر آزادم کنی پند دوم را وقتی که روی بام خانه‌ات بنشینم به تو می‌دهم. پند سوم را وقتی که بر درخت بنشینم. مرد قبول کرد. پرنده گفت:
پند اول اینکه: سخن محال را از کسی باور مکن.
مرد بلافاصله او را آزاد کرد. پرنده بر سر بام نشست.. گفت پند دوم اینکه: هرگز غم گذشته را مخور. برچیزی که از دست دادی حسرت مخور.
پرنده روی شاخ درخت پرید و گفت: ای بزرگوار! در شکم من یک مروارید گرانبها به وزن ده درم هست. ولی متأسفانه روزی و قسمت تو و فرزندانت نبود. و گرنه با آن ثروتمند و خوشبخت می‌شدی. مرد شگارچی از شنیدن این سخن بسیار ناراحت شد و آه و ناله‌اش بلند شد. پرنده با خنده به او گفت: مگر تو را نصیحت نکردم که بر گذشته افسوس نخور؟ یا پند مرا نفهمیدی یا کر هستی؟پند دوم این بود که سخن ناممکن را باور نکنی. ای ساده لوح! همة وزن من سه درم بیشتر نیست، چگونه ممکن است که یک مروارید ده درمی در شکم من باشد؟ مرد به خود آمد و گفت ای پرندة دانا پندهای تو بسیار گرانبهاست. پند سوم را هم به من بگو.
پرنده گفت: آیا به آن دو پند عمل کردی که پند سوم را هم بگویم.
پند گفتن با نادان خواب‌آلود مانند بذر پاشیدن در زمین شوره‌زار است.
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1392ساعت 6:58 بعد از ظهر توسط سوشا مهر |

زل زده است به دريا و موج‌موج غم و نگراني دل و جانش را تکان مي‌دهد.
می گوید: پيدا شد؟
سال‌ها گذشت و پيدا نشد؛ جنازه‌اش با دريا رفت؛ دريايي که آرام بر بستر خود پيش مي‌آيد و پس مي‌رود. اين اتفاق براي بسياري افراد افتاده است و متاسفانه بهت و ناباوري هيچ‌گاه آنها را رها نکرده است که چرا و چه شد؟مانند دل نگرانی هایی که اولیای 6 دانش آموز کرجی روز چهارشنبه به با خبر شدن غرق شدن فرزندانشان در دریای خزر به آن مبتلا گشتند. 

فقط میتونم بگم برای مسئولین متاسفم ..

روحشان شاد

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1392ساعت 6:52 بعد از ظهر توسط سوشا مهر |

قصه دلتنگی..
دخترک رو به مزار پسر ایستاد، برایش از دلتنگیش گفت، از آغوشی که این روزها خیلی هوایش را کرده...
از شوخی های دلنشینش، از چشمان مهربانش، از حرف های نگفته اش، از یک دنیا بغضش... برایش کادو گرفته بود آمده بود تا لبخندش را ببیند!
هق هق گریه هایش به آسمان بلند شده بود...
دختر:
برات… کادو… برات یه دسته گل گلایل!… یه شیشه گلاب… و یه بغض طولانی آوردم…!

پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها صفایی نداره…!
اینجا کنار خانه ی ابدیت می نشینم و فاتحه میخوانم…
نه اشک و فاتحه... اشک و فاتحه و دلتنگی
امان… دنیای من! تو خیلی وقته که…
آرام بخواب فرشته کوچ کرده ی من…
دیگر نگران قرصهای نخورده ام… لباس اتو نکشیده ام…. و صورت پف کرده از بی خوابیم نباش…!
نگران خیره شدن مردم به اشک های من هم نباش..!
بعد از تودیگر زن نیستم اگر بخندم…
اما… تـو آرام بخواب…
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1392ساعت 6:47 بعد از ظهر توسط سوشا مهر |

تا به حال شده دوست داشتنت را قورت بدهی… ؟!
لبخند بزنی…
بی تفاوت باشی…؟
شده دلتنگی بپیچد به دلت،راه نفست راببندد،خفه ات کند…
هی دستت برود سمت گوشی…
برش داری…
نگاهش کنی…
پرتش کنی…..

شده یک آهنگ برایت شود روحِ یک لحظه…
بشود خاطره…
و هر چه تکرار شود دیوانه ترت کند…؟

شده بروی همان خیابانی که با او رفته ای…
چند متر جا را هی بالا و پایین کنی…
اشک بریزی و…
لذت ببری…
همانقدر که آن روز لذت بردی…؟

شده قسم بخوری دیگر کاری به کارش نداری…
اما یکهو در یک لحظه گوشی موبایل را برداری،پیغامی تایپ کنی…
انگشتت برود سمت کلمه send…
منطقت بمیرد، قلبت تند تند بزند و…send کنی…؟

شده تمام روز را در انتظار یک جواب،بیقرار باشی…
نرسد این جواب…

آخر گوشی را برداری واینطور بنویسی:"اشکالی نداره، اگه نمیخوای جواب بدی،نده…
فقط میخواستم بدونم خوبی؟همین…
مواظب خودت باش "شده باز جوابی نیاید…؟
باز بشکنی…

هزار بار دیگر هم بشکنی اما باز با دست و دلِ شکسته،
دوستش داشته باشی…؟

شده این همه عاشق باشی…؟
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1392ساعت 7:52 بعد از ظهر توسط سوشا مهر |

دم اون دوست دخدر پسرای قدیمی گرم......

که نه موبایل داشتن نه اف بی نه هیچیه دیگه

تنها وسیله ی ارتباطشون یه تلفن کارتی بود

و اعتماد بالا که بجای دادنه ۱۰۰تا خطه اعتباری تله خونرو میدادن و

انقد زنگ میزدن تا عشقشون گوشیو جواب بده

دمشون گرم که قراراشون مبداش دم مدرسه بود و مقصدش خونه

دم دخدراش گرم که با یک کیلو اپل مانتو و ابروهای موکتو ناخنای از ته گرفته میرفتن سر قرار

دم پسراش گرم که تو راه واسه عشقشون از چیپس و لواشک و باقالی کم نمیذاشتند

دمشون گرم که تو اوج دعوا با نوشتن یه نامه ی عاشقونه دوباره آشتی میکردند

و آخر اینکه دمشــــــــــــون گرم که خیانت نمیکردن و

تک پرررررررررررر بودن
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1392ساعت 7:50 بعد از ظهر توسط سوشا مهر |

من یک نوجوان فاجعه بودم

از این دخترهای لاغر و زشت و سیاه با دماغ گنده و صورت پر جوش

که با همه اعضای خانواده سرجنگ داشتم و گمانم بر این بود که همه قصد آزارم را دارند

از همان موقع یک توانایی حیرت انگیر در شناسایی نقاط ضعف آدمها و فرو کردن سیخ در این مواضع داشتم

شاید چون خودم خیلی از این مناطق داشتم و

شاید چون خیلی درد داشت وقتی کسی همین کار را با من می کرد

.

خلاصه اینکه زبانی به شدت تیز و زهراگین که آبجی ها هنوز که هنوز است خاطرات جذابی دارند از زخم های آتشینی که به آنان می زدم

و شما که غریبه نیستید

لذت بخش هم بود

بزرگتر که شدم و ازکانون گرم خانواده که دور شدم ، متوجه شدم که آدمها همه دشمن نیستند و قصد آزار ندارند

بعد از آن کمتر از این استعدادم استفاده کردم

اما دوستانم سالی یک بار به یاد دارند که تا فیها خالدونشان سوخته است

و حالا

تنها باقیمانده آن زبان

صراحت من است که وقتی لباسی زشت است و آرایشی بد و خانه ای بی سلیقه و دوست پسری داغان

حتما به اطلاع صاحب دوست پسر و لباس و آرایش و خانه می رسانم

.

.

اما

به تازگی 

متوجه تغییری شدم

من دیگر

از آن لباس و آرایش و خانه و دوست پسر بد نمی گویم

و

حتی

کمی هم دروغ می گویم

.

و

گمان میکنم مدت حضور در دنیا خیلی برایم کوتاه تر شده است

و

شادی هایش ارزشمند تر

حتی اگر کوتاه مدت

حتی اگر غیر واقعی

دیگر دل راست گفتن ندارم

و از لبخندی که بعد از تعریف های ناشیانه و دروغینم می بینم

غریبه که نیستید

لذت می برم

.

.

پیر شده ام

گمانم
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1392ساعت 7:47 بعد از ظهر توسط سوشا مهر |

روابط جنسی جالب و متفاوت مردم جهان
۱) در شهر ژوهانسبورگ آفریقای جنوبی زنان می توانند به ازای هر بار معاشقه از شوهر خود تقاضای پول کنند.
۲) در جزیره Tazmanya واقع در جنوب شرقی استرالیا و نیز در منطقهGippsland این کشور، عروس و داماد حین جشن عروسی روی حصیری که در میانه مجلس پهن شده، در برابر میهمانان اولین رابطه جنسی خود را برقرار می کنند.
۳) در کشور اندونزی واقع در جنوب شرقی آسیا، اگر ثابت شود که فردی عمل استمنا انجام داده، سر آن فرد را به عنوان مجازات می توانند از تنش جدا کنند.
۴) بنا به سنتی در تایوان، واقع در شرق آسیا، یکی از خویشاوندان یا دوستان داماد باید بکارت عروس را از بین ببرد. بدین ترتیب داماد می تواند از انجام این وظیفه ناراحت کننده و نامطلوب رهایی پیدا کند.
۵) بر اساس سنتی در هندوستان، زنانی که برای انجام نظافت به خانه های دیگران می روند، می توانند وظیفه پاسخ دادن به نیازهای جنسی نوجوانان مجرد ساکن خانه را نیز به عهده بگیرد.
۶) در جزیره Guam واقع در اقیانوس کبیر، مردها می توانند شغلی متفاوت و بی نظیر در سراسر جهان را داشته باشند. مردانی که این شغل را انتخاب می کنند، شهر به شهر می گردند و در ازای دریافت پول از دختران باکره، اقدام به برقراری رابطه جنسی با آنها می کنند. بر اساس سنتی در جزیره Guam ازدواج دختران باکره به هیچ وجه مجاز شمرده نمی شود.
۷) در شهر Cali کشور کلمبیا در آمریکای جنوبی، اولین رابطه جنسی عروس جوان و شوهرش توسط مادر عروس به طور کامل زیر نظر گرفته می شود.
۸) بنا به قانون موسوم به Cottonwood که در ایالت آریزونای آمریکا جاری است، زوج ها نمی توانند در اتومبیلی که لاستیک آن پنجر شده به معاشقه بپردازند
۹)ماداگاسکار در شرق آفریقا تمام چیزهایش منحصر به فرد است و در جاهای دیگر وجود ندارد . مثل حیوانات -گیاهان -تاریخ زمین شناسی و امثال آن -ولی عجیب ترین مطلب تسلیت گفتن بومیان این کشور است . در این کشور رسم است -شاید همین الان نیز باشد- که بعد از دفن متوفی همسر وی در آستانه کلبه خودش لخت مادرزاد می خوابد و مردان قبیله که می خواهند به او تسلیت بگویند او را در آغوش گرفته و معاشقه کاملی انجام می دهند تا انزال صورت گیرد و تا زمانی که زن بیوه اجازه ندهد باید عشق بازی ادامه داشته باشد . طبق نظر و در خواست بیوه برای شادی روح شوهرش این مراسم بین سه تا چهل روز طول می کشد و اگر زن باردارشد پدر بچه همان شخص متوفی تلقی می شود و قبیله به وی احترام زیادی می گذارد . اگر مردی از این کار خوداری کند توهین به متوفی تلقی می شود . در این چهل روز زن کار نمی کند و دیگران برایش غذا می اورند و یا بچه هایش را نگهداری می کنند.
در خاتمه در همین ایران خودمان خصوصا ترک ها و بعضی روستاهای ایران شب زفاف و بیرون در بعد از انجام عملیات فتح المبین داماد، دستمال خونی بکارت را ینگه/همراه عروس داده و او هم به مادرشوهر داماد داده و مشدولوق میگیرد.
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1392ساعت 6:24 بعد از ظهر توسط سوشا مهر |

پسر جوان فرزند طلاق بود

دوران کودکی را در بین دعواهای پدر و مادر و طلاق و طلاق کشی گذرانده بود و دوران نوجوانی را درخانه مادر بزرگی وسواسی و پرخاشگر و سختگیر

مادر شغلی در شهرستان پیدا کرده بود تا بتواند خرج خودش و پسرک را بدهد

پسر بزرگ شد و دانشگاه قبول شد و مادر خانه ای در تهران خرید و پسر ازخانه مادربزرگ به خانه خودشان رفت و همچنان مادر رفت و آمد می کرد

به تدریج خلق و خوی پسر تغییر کرد ،کم حرف تر با طغیان های خشم و افسردگی نشانه هایی از اعتیاد هم دیده می شد تا جایی که در شرف اخراج از دانشگاه 

مادر تمام تماشش را می کرد اما پسر به شدت از در دشمنی با مادر در آمده بود و او را حتی به خانه راه نمی داد

اوضاع پسر بدتر شد، چند بار دست به خودکشی یا تهدید به آن زد و سرانجام با اصرار و التماسهای مادر قبول کرد که به سراغ روانپزشک بروند

دکتری مشهور فارغ التحصیل از اکسفورد

دکتر به مادر گفت که اوضاع پسر خیلی خراب است 12 قرص برایش نوشت و برگشت انگلیس

پسر با قرص ها دست ازخودکشی برداشت اما هراز گاهی هوس کشتن مادر را میکرد و بقیه روز خواب بود و اگر بیدار بود با انواع درد های بدنی سر و کار داشت و کلا توان خروج ازخانه را نداشت

قرصها که تمام شد

دکتر بعدی که او هم خیلی معروف بود نسخه را دید و گفت اصلا نمی شود به نسخه کسی که این قرصها را می خورد دست زد؛ همین را ادامه دهید. حتی کمی هم تعجب کرد که چرا پسر هنوز سرپاست

اوضاع پسر همچنان بدتر و دشمنی اش با مادر تحت تاثیر دوست دختری روانی و معتاد بیشتر شده بود

دکتر سوم که از دو تای بقیه معروف تر بود گفت که به پسر باید شوک الکتریکی بدهند

مادر اما ول کن معامله نبود دست از درمان او بر نمی داشت

آنقدر روی پسر کارکرد تا تمامی واحدهای افتاده را پاس کند و پایان نامه بنویسد و این کار یکی دو سالی طول کشید اما وضعیت روانی پسر تغییری نمی کرد

روز دفاع را به یاد دارم که پسر وسط میدان ولی عصر ازاتوبوس بیرون پریده بود و داد می زد و گریه میکردو فحش می داد که نمی خواهددفاع کند و مادرکه کیف و کتابها را از وسط خیابان جمع میکرد

سرانجام درس پسر تمام شد

مادر پسر را باوجود مخالفتش و تهدید به خودکشی اش با خود به شهرستان برد

دکترهای شهرستان همه به مادرگفتند که این تا آخر عمر همینطور می ماند و باید بپذیرد که یک پسر مجنون همیشه همراهش هست

مادر اما قبول نکرد و ادامه داد

الان سه سال از آن روزی که مادر در خانه من نشسته بود و پسر زنگ زد که خودکشی کرده چون نمی خواهد به شهرستان برود می گذرد

مادر سعی میکرد تلفنی به همسایه شان خبربدهد تا او به نجات پسر برود و دستهای من آنقدر می لرزید که نمی توانستم چایی برایش بریزم

پسر الان در همان شهرستان فوق لیسانس می خواند واین ترم معدلش 20 شد، در یک جامع کاربردی تدریس می کند و دانشجویان(بخصوص دخترها) شیفته اش هستند

قرصها را یکی یکی کم کرد و الان مدتهاست که حتی استامینوفن هم نمی خورد و عصرها دوچرخه سواری می کند

درحیاط خانه دلپذیرشان روی صندلی های راحتی زیر درخت نشسته ایم و چایی می خوریم و پسر با من درباره سریالهای جدید و نمایشگاه های هنری صحبت می کند

و من از پنجره به نیمرخ زیبا و خسته مادرش نگاه می کنم که در آشپزخانه بساط شام را به راه می اندازد 

و هر از گاهی به پسرش نگاهی میاندازد و لبخند میزند

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1392ساعت 6:22 بعد از ظهر توسط سوشا مهر |

کنایه عادل فردوسی‌پور به سانسور در تلویزیون 

عادل هم از فرصت استفاده کرد و در همان دقیقه دوم بازی اسپانیا برزیل متلکش را انداخت. وقتی فرد گل زد و به سمت سکوها رفت، این گزارشگر نکته‌سنج سیما گفت: «خدا را شکر تماشاگران برزیلی خیلی بهتر از تماشاگران ایتالیایی هستند» و به این ترتیب با لبخند همیشگی‌اش مساله اشتباه پرحاشیه رخ داده در بازی‌های والیبال را یادآوری کرد. 

مرسی عادل که همیشه تیکه هاشو میندازه
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1392ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط سوشا مهر |

مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت :
- می خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :

- نام دختر چیست ؟ مرد جوان گفت :

- نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید و گفت :

- من متاسفم به جهت این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :

- مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :

- نگران نباش پسرم . تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی . چون تو پسر او نیستی . .

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1392ساعت 12:55 بعد از ظهر توسط سوشا مهر |

زندگي با همه وسعت خويش
محفل ساكت غم خوردن نيست
حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نيست
اضطراب و هوس ديدن و ناديدن نيست
زندگي خوردن و خوابيدن نيست
زندگي جنبش جاري شدن است
زندگي کوشش و راهي شدن است
از تماشاگه آغاز حيات
تا به جايي كه خدا مي داند.
زندگي چون گل سرخي است
پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطيف،
يادمان باشد اگر گل چيديم،
عطر و برگ و گل و خار،
همه همسايه ديوار به ديوار همند

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1392ساعت 12:54 بعد از ظهر توسط سوشا مهر |

روزی مریدان نزد شیخ رفتند و گفتند یا شیخ در خیابان فیلمهای مبتذل پخش نمودندی و از دین خدا خارج گشتند ...

شیخ که این را شنید بسیار خشمگین گشت و شمشیر بر کشید و یکی از مریدان را به دو قسمت نامساوی و دیگری را به رادیکال سه تقسیم کرد.
مریدان که این صحنه بدیدند به خایمالی برخاستند و علت جویا شدند.
شیخ دستی بر ریش کشید و فرمود:
در بلادی که شبکه سه وجود دارد چه نیاز به فیلمهای مبتذل هست؟

مریدان که خایه نداشتند بگویند عوامل سانسور آنشب بسی ریدند در بازی والیبال به ناچار طبق عادت معمول خشتکها دریدند و به سمت کوه شتافتند

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1392ساعت 12:52 بعد از ظهر توسط سوشا مهر |

برای سکس که نباید پول داد جمله معروف زرنگها . اما راست گفت نباید پول داد در عوض باید آسمان را به زمین دوخت تا سر حد مرگ دروغ گفت همه را تست زد از 15 ساله تا زن مردم به همه نظر داشت چشمو گوشهارا باز کرد عرصه را تنگ کرد برای همه بوق و ترمز زد دهان را باز کرد و رکیک گویی کرد اصول را جوره جدید تفسیر کرد هزاران داستان گفت همه چیز را له کرد له له کنان دور زد و دور زد تا به 10 دقیقه دوای درد بی درمان رسید...پشت سرت را ببین برای 10 دقیقه چه کردی حالا برو بر دیوار facebook زار بزن از بدیه روزگار اما بدیه روزگار به توچه تو خوشحال باش که این بار هم برای سکس پولی ندادی....
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1392ساعت 12:50 بعد از ظهر توسط سوشا مهر |

تیتر : تفاوت جالب عقل ژاپنی با عقل ایرانی : ایرانی‌ها دو نفر که می‌شوند، عقلشان نصف می‌شود

...
تک‌تک آنها را نگاه می‌کردیم می‌دیدیم توان و عقل ندارند اما در مجموع بسیار کارامد عمل می‌کردند. در ژاپن یک دوره تخصصی می‌گذراندم و یک کتاب از یکی از متخصصان می‌خواستم. به او گفتم شما مردم باهوشی هستید. 
گفت تو چیزی از من می‌خواهی؟ 
گفتم نه جدی می‌گویم. 
گفت باور کن خنگ‌ترین نژاد دنیا زردها هستند و در زردها ما ژاپنی‌ها از همه خنگ تریم.

فقط فرق ما با شما یک چیز است. عقل ما به اندازه یک سکه صد ینی است دو تا که می‌شویم دوبرابر می‌شود و هرچه زیاد می‌شویم عقل ما با هم جمع می‌شود.

او افزود : من جامعه شناسی خوانده‌ام و محور مطالعه من هم خاورمیانه و ایران بوده است. به این مطلب رسیده‌ام که ایرانی‌ها از جمله باهوش‌ترین‌ها در جهان هستند. اما وقتی دوتا می‌شوند عقل آنها نصف می‌شود و هرچه بیشتر در کنار هم قرار می‌گیرند به همین نسبت عقل آنها کم می‌شود. 
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1392ساعت 0:50 قبل از ظهر توسط سوشا مهر |

هي ميگن فارسي را پاس بداريم!!
بيا اينم پاس..
پيتزا به فارسي چي ميشه؟
آفرين,كش لقمه
خوب,جعبه پيتزا چي ميشه؟؟
جاكش لقمه
:|
خو كي روش ميشه بگه يه دونه از اينا ميخوادد؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1392ساعت 0:47 قبل از ظهر توسط سوشا مهر |

دیشب تماشا کردیم یک مسابقه والیبال/ که تماشای آن از تلویزیون بود محال/ هفته قبل دیده شد در مسابقه فوتبال/ خانم شکیرا که دل برده از جمیع رجال/ آمده بود به تماشای بازی آقای پیکه/ که شوهرش شده و خیلی هم شیکه/ در سالن والیبال بودند تعدادی خانم زیبا/ که نمایش آن ممنوعه به هر نحو از انحا/ یکی از خانمها بود دارای موارد برجسته/ که موارد او رفته بود به چشم مجری تا دسته/ آن یکی بود دارای موهای بور و افشان/ و پوشیده بود یک شلوارک کوتاه کتان/ یک خانم از بانوان بلاد کبیره رم/ غیر قابل پخش بود نه مثل خواهران قم/ یک طرف سوفیا و آنتونلا و جینا/ و آن یکی طرف تعدادی مریم و مینا/ داشت ضربات سختی به اسلام می خورد/ 
و نوامیس صدا و سیما شدید جر می خورد..
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1392ساعت 0:43 قبل از ظهر توسط سوشا مهر |

ناپلئون میگه !من نمیگمااااااااااااااا:
.
.
.
.
.
.
.
.
.سخن مانند دامن دختران است ،هرچه کوتاه تر به هدف نزدیکتر!!!!

ناپلئونه بی ادبه کصافت !!

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1392ساعت 0:40 قبل از ظهر توسط سوشا مهر |

عمر «بله عزیزم» مردان چقدر است؟
____________________________
پژوهش جدید محققان دانشگاه آریزونا نشان داده که تنها موافقت با زنان برای اجتناب از بروز کشمکش کارایی ندارد.

محققان شیوه‌های ارتباطی 44 زوج را با تمرکز بر تفاوت‌های میان جنسیت ها ارزیابی کردند.

آنها دریافتند که زنان بر این عقیده اند که ابراز موافقت همسرشان با گفتن «بله عزیزم» یا «اوهوم» ریاکارانه است که باعث بدتر شدن شرایط می‌شود.

پژوهش موسسه تحلیل‌های کشمکش خلاق در سال 2011 که بر روی بیش از 900 مرد انجام شده بود نشان داد که 68 درصد آنها ترجیح می‌دهند برای آرام کردن همسر خود «بله عزیزم» بگویند.

میل وارنر که رهبری این پژوهش را برعهده داشته اظهار کرد که این رفتار پرخاشگرانه منفعلانه به جز ریاکارانه بودن، گیج‌کننده است.

وی افزود: همسر یک فرد پرخاشگر منفعل می‌تواند در بهترین حالت 20 تا 30 سال از زندگی خود را برای رمزگشایی این پیام دوپهلوی دیوانه‌ کننده تلاش کند. در عین حال، در تلاش برای این رمزگشایی، شریک بیگناه ممکن است با اتهام دیوانگی، پرخاشگر و زیاده‌خواه بودن روبرو شود.

در حقیقت محققان این پژوهش می‌گویند که زنان که با اظهارات شریک خود متقاعد نشده‌اند تا زمان دستیابی به یک راه‌حل رضایت‌بخش دوطرفه به غر و لند ادامه خواهند داد.

ادبیات روانشناسی اجتماعی در مورد تعاون می‌گوید که زنان به طور کلی به همکاری بیشتر تمایل دارند، در حالیکه مردان اغلب از تعارض اجتناب می‌کنند.

این پژوهش در مجله Social and Personal Relationships منتشر شده است.
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1392ساعت 0:38 قبل از ظهر توسط سوشا مهر |

کم کم میگذره ،سنمون میره بالا ،بزرگ می شیم، بزرگ که نه، آدم بزرگ میشیم.
بعد دیگه نه تو خیابون با هم مسابقه دو می ذاریم نه آب نبات چوبی میخوریم جلو مردم ،نه تو کافی شاپ یه بستنیو با هم شریکی می خوریم ،نه من دیگه روم میشه بت بگم پول زیاد ندارم امروز بیا فقط کیک و آب میوه بخوریم ،نه تو روت میشه بگی پاهات با کفش پاشنه بلند خسته میشه ،دیگه با یه هندزفری با هم آهنگ گوش نمیدیم و یواشکی تو کوچه پس کوچه ها همو بوس نمیکنیم.دیگه بزرگ میشیم ،آدم بزرگ میشیم.این روزا خیلی خاصِ.فقط یه بار میگذره.حیف نشه...

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1392ساعت 0:28 قبل از ظهر توسط سوشا مهر |

اوایل ترم بود . صبح زود بیدار شدم که برم دانشگاه. چون عجله دشتم بجوی ۵۰۰۰ تومنی یه پونصدی از کشوم برداشتمو زدم بیرون . سوار تاکسی که شدم دیدم اووووف یکی از دختروی خوشگل کلاس جلو نشسه ! یه کم که گذشت گفتم بیذو کرایه ش حساب کنم نمک گیر شه بلکه یه فرجی شد ! با صدویی که دو رگه شده بود پونصدی ر دادم به راننده و گفتم: کرایه ی خانمم حساب کنید !

دخترو برگش عقب تا من دید کلی سلام و احوالپرسی و تعارف که نه اجازه بدین خودوم حساب میکنم و ای حرفا ! منم که عمرا این موقعیتور از دست نمیدادم کوتا نمیومدم ! میگفتم به خدا ای بزارم! تمام این مدتم دسوم دراز جلوی راننده ! همه شم میدیدم نیشِ راننده بازه ! خلاصه گذشت حسابی گلو خودم پاره کنم، بعدش گفت : چیطوره با ای پونصدی کرایه ی بقیه رم تو حساب کنی ؟! 
یهو انگو فلج شدم . آخه پول دیگه ی ندشتم ! الکی سرم کردم تو کیفم وقت کشی تابلوُ که دیدم خانم خوشگلو کرایه ی جفتمون حساب کرد ! ولی از خنده داشت میپوکید !
تو کلاس دشت گریه م می گرفت که اس ام اس داد و گف : پیش میاد عزیزم ناراحت نباش ! موافقی ناهار با هم بخوریم ؟!

حالو من بیچاره شارژ هم ندشتم جواب بدم!

خلاصه اقد بهش زل زدم تا نگام کنه و گفتم : باشه!! ای شد که ما چن ماهه باهم دوسیم ولی یه بار که گوشیش نگاه کردم دیدم اسممِ “مستضعف” سیو کرده !! :))
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1392ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط سوشا مهر |

تصور کنین دخترا برن جبهه جنگ! :|

مریم اون دشمن رو تير بارون كن
- نه حيفه خوشكله دلم نمياد بكشمش ؛
نميخوام سارا اون پسره رو بمبارون كن
- نه شبيه بی افمه نميتونم بكشمش
مهسا تفنگ ها رو پر كن
- باشه ؛ يه لحظه وايسا موهامو ببندم
نيلو خشاب ها رو بيار
- وای يه سوسک داره رو خشابا را ميره
شبنم اون پسره رو بكش
- وای نه نميتونم خون ببينم
سوسن هفتيرا رو پر كن
- اه ديدين چی شد ناخنم شكست
مهناز فردا باید بریم خط مقدم!
- واااای نه! چی بپوشم؟:)))

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1392ساعت 0:24 قبل از ظهر توسط سوشا مهر |

از رمان «خواستگاری»
زندگی دو روی يک سکه است. اصلا همه چيز دو رو دارد. کافی است که آدم هم با عقلش فکر کند و هم قلبش را به کار بگيرد. کسی که عشق را باور ندارد، رقصيدن را نمی داند و طعم شادی را مزه نمی کند. انسانی که عشق را تجربه کند و با منطق پيش برود، در تاريکی نمی رقصد، نه وقتی که رقص در روشنايی را تجربه کرده باشد.

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1392ساعت 0:22 قبل از ظهر توسط سوشا مهر |

سلطان محمود غزنوی شبی هر چه کرد خوابش نبرد. غلامان را گفت: حکما به کسی ظلم شده او را بیابید. پس از کمی جستجو غلامان باز گشتند و گفتند: سلطان به سلامت باشد دادخواهی نیافتیم. اما سلطان را دوباره خواب نیامد. خود برخاست و با جامه مبدل بیرون شد. در پشت قصر و در کنار حرمسرا ناله ای شنید که خدایا ! محمود اینک با ندیمان خود در حرمسرا نشسته و نزدیکی قصرش اینچنین ستم می شود.
سلطان گفت: چه می گویی؟ اینک من محمودم و از پی تو آمده ام . بگو قصه چیست؟
آن مرد گفت: یکی از خواص تو که نامش را نمی دانم شب ها به خانه من می آید و به زور زن مرا مورد آزار و اذیت خود قرار می دهد.
سلطان گفت : اکنون کجاست؟
جواب داد: شاید رفته باشد.
شاه گفت: هر وقت آمد مرا خبر کن و او را به پاسبان قصر معرفی کرد و گفت: هر زمان این مرد مرا خواست به من برسانیدش حتی اگر در نماز باشم.
شب بعد باز همان سرهنگ به خانه آن مرد بینوا رفت. مرد مظلوم به سرای سلطان شتافت. سلطان محمود با شمشیر برهنه به راه افتاد. در نزدیکی خانه صدای عیش مرد را شنید دستور داد چراغ را خاموش نگاه دارید. آنگاه آن ظالم را با شمشیر کشت.
پس از آن دستور داد تا چراغ بیفروزند و در صورت کشته نگریست. پس دردم سر به سجده نهاد.
آنگاه صاحبخانه را گفت: قدری نان بیاورید که بسیار گرسنه ام .
عرض کرد: سلطانی چون تو چگونه به نان درویشی چون من قناعت توان کرد؟
سلطان گفت: هر چه هست بیاور.
مرد تکه ای نان آورد و سبب خاموش و روشن کردن چراغ و سجده و نان خواستن سلطان را پرسید.
سلطان محمود گفت: آن شب که از قصه تو آگاه شدم با خود اندیشیدم در زمان سلطنت من کسی جرات این کار را ندارد مگر یکی از فرزندانم . گفتم چراغ را خاموش کن تا محبت پدری مانع اجرای عدالت نشود. چراغ که روشن شد نگاه کردم دیدم بیگانه است سجده شکر گذاشتم. اما غذا خواستنم از این رو بود که از آن شب که از چنین ظلمی در ملک خود اطلاع یافتم با پروردگار خود عهد بستم لب به آب و غذا نزنم تا داد تو را از آن ستمگر بستانم. اکنون از آن ساعت تا حال چیزی نخورده ام.

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1392ساعت 8:49 بعد از ظهر توسط سوشا مهر |

ﻣﻌﻠﻤﯽ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯﺵ ﮔﻔﺖ : ﺗﺎ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺍﺯ ﺑﻬﺸﺖ ﺧﺎﮎ ﻧﯿﺎﻭﺭﯼ، ﻧﻤﺮﻩﯼ ﮐﺎﻣﻞ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻧﻤﯽﺩﻫﻢ ! ﺷﺎﮔﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺍﯼ ﺍﺳﺘﺎﺩ ! ﺍﮔﺮ ﺧﺎﮎ ﺑﻬﺸﺘﯽ ﺑﯿﺎﻭﺭﻡ، ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﻤﺮﻩﯼ ﮐﺎﻣﻞ ﻣﯽﺩﻫﯽ؟ ﮔﻔﺖ : ﺑﻠﻪ . ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﻣﺸﺘﯽ ﺧﺎﮎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻌﻠﻢ ﺁﻭﺭﺩ . ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺳﻮﺍﻝ ﮐﺮﺩ : ﺍﯾﻦ ﺧﺎﮎ ﺍﺯ ﮐﺠﺎﺳﺖ ﻭ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺁﻭﺭﺩﯼ؟ ! ﮔﻔﺖ : ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﮔﺎﻡ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ، ﻣﻦ ﻫﻢ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺁﻭﺭﺩﻡ ! ﻭ ﻫﻤﺎﻥﮔﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺧﺒﺮ ﺩﺍﺩﯼ، ﺑﻬﺸﺖ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﺍﻥ ﺍﺳﺖ . ﻣﻌﻠﻢ ﮔﺮﯾﺴﺖ ﻭ ﻧﻤﺮﻩﯼ ﮐﺎﻣﻞ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍد.
+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1392ساعت 8:48 بعد از ظهر توسط سوشا مهر |

یک روز کارمند پستی که به نامه‌هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می‌کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود: نامه‌ای به خدا! با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه این طور نوشته شده بود: خدای عزیزم بیوه زنی هشتاد و سه ساله هستم که زندگی ام با حقوق ناچیز باز نشستگی می‌گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می‌کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده‌ام، اما بدون آن پول چیزی نمی‌توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن ... کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان نود و شش دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند ... همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت، تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود : نامه‌ای به خدا! همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود: خدای عزیزم، چگونه می‌توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی ‌عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی ... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته‌اند!!
+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1392ساعت 8:45 بعد از ظهر توسط سوشا مهر |

افسر عراقی تعریف می کرد:

یه پسر بچه رو گرفتیم که ازش حرف بکشیم.

آوردنش سنگر من. خیلی کم سن و سال بود.

بهش گفتم: « مگه سن سربازی توی ایران هجده سال تمام نیست؟

سرش را تکان داد.

گفتم: « تو که هنوز هجده سالت نشده! »

بعد هم مسخره اش کردم و گفتم: « شاید به خاطر جنگ ،کار به جایی

رسیده که دست به دامن شما بچه ها شدن و سن سربازی رو کم

کردن؟ »

جوابش خیلی من رو اذیت کرد. با لحن فیلسوفانه ای گفت:
.
.
« سن سربازی پایین نیومده ، سن عاشقی و غیرت پایین اومده.
+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1392ساعت 8:16 بعد از ظهر توسط سوشا مهر |